آن روز دخترک فقط به دریاچه خیره شده بود.دریاچه سکوتی کر کننده همراه با غم اندوه داشت و دخترک را به یاد بی  کسی اش می انداخت.
دخترک فقط خیره شده بود.کسی در آن حوالی نبود . کسی دخترک را از آن سکوت مرگبار نجات نداد.سکوتی که بدبختیهای یک دخترک تنها را به رخش کشید.آن شب دخترک از صدای وحشتناک سکوت دریاچه خوابش نبرد...
(کپی ممنوع)