۱۱ مطلب با موضوع «#پر-نویس» ثبت شده است

دخترکی بر روی تاب...

حس آرامش

فرور رفتم درون خاطراتم

یک نفس راحت

بر روی یک تاب

با آرامش خیال

دخترک کوچکی نشسته بر روی تاب

و فقط به این فکر می کند که دفعه ی بعد بیشتر بالا برود

و باز هم بیشتر

دختری که دوست دارد رکورد دار بال رفتن با تاب باشد
او همین طور به بازی کودکانه اش ادامه می دهد...
و عروسکش را در آغوش میفشارد...
بوی کودکی به مشام می رسد
دخترکی آسوده
در دنیای رویاهایش غرق میشود
باز هم بالاتر
و حس میکند همه ی نگاه ها در حال رصد کردن او هستند
و باز هم عروسک را محکم تر میگیرد
چه هوای قشنگی
چه قدر همه جا زیباست 
وسرشار از حسی لبالب نشاط
نشاط کودکانه 
بدون دغدغه
بدون اضطراب
بدون تشویش
نشاط دخترکی با عروسکی کوچولو
با چشمانی سرحال
صورتی قبراق
و باز هم بالاتر...
می خندد
و عروسکش را سفت می چسبد...
بدون غم 
بدون ناراحتی
و هر بار بالاتر از قبل...
این تاب انگار قرار نیست هرگز بایستد
و هرگز از سرعتش کم شود
مانند زمان دخترک که هر لحظه به جلو حرکت می کند 
به سوی آینده 
و هرگز
هرگز 
نمی ایستد..
بالا
بالا
بالاتر...
ترک دوم:
 
پرنویس
۲۰ مهر ۹۷ ، ۱۷:۳۸ ۱ نظر ۲
پریسا سادات ..

تو از دور زیباتری!!!

تو به سان خورشیدی آمدی

و با نورت امید هایم را روشن

و زندگیم را گرم ساختی

اما نزدیک تر که شدی

با گرمایت

زندگیم را آتش زدی

و با نورت چشمانم را زدی

کمی عقب تر بایست

تو از دور 

زیباتری!

#پرنویس

۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۳۶ ۴ نظر ۳
پریسا سادات ..

خورشید در چشمانت!!!

خورشید

و من

خورشید را

در چشمان تو یافتم

آنگاه که از نور نگاهت 

بی اراده 

گرمم شد!

#پر-نویس

۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۳ ۴ نظر ۲
پریسا سادات ..

خیال واهی!

مستیم زخواب و رؤیا،سرخوش ز خوش خیالی                                                           

                                                                 بستیم توش خود را ،زین عشق های واهی

رفتیمــ گـــر نــرنجـد ، معشــوق زین جــدایی                                                             

                                                                عشاق پــس بـگریـــند ، بر حال و روز راوی

#پر-نویس

۲۳ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۲۵ ۵ نظر ۶
پریسا سادات ..

سردم شد،خندیدی!

امروز ،

گل دیگری هم پژمرد!

ابتدا نگران شد،،

بعد پریشان شد،

کم کم از حال رفت

و خودش را به باد سپرد

به جاذبه ی زمین

نرم نرمک از امید خالی شد

سپس حیران شد

و به من نگریست

منی که چون او خالی از امید زندگی می شدم،

منی که از حال رفتم!

منی که وارفتم!

و پژمردم

و در دستانت ،

پر پر شدم.

در مشتت بودم

خوشحال بود

متعلق به تو بودم

تو مرا بوییدی

خوشحال شدم

خندیدم 

خندیدی

خوش بودم از متعلق به تو بودن

تا اینکه

ناگه مشتت را باز کردی

و مرا به هوا پرتاب کردی

سردم شد

خندیدی

در زیر گلبرگ هایم رقصیدی

بوییدی

خندیدی

خندیدی...!

#پر-نویس



۱۵ مرداد ۹۷ ، ۰۸:۴۲ ۱۱ نظر ۱
پریسا سادات ..

ای روزگار...!

تصویر مرتبط

ای روزگار

بدان که دخترکی که اینجا ایستاده

به دنیا آمده 

تا جاودانه بماند

تا مهربانی بیاموزد

مهر بورزد

و محبت آموزش دهد

پی خوشی ها نمی گردد

زیرا یاد گفته است

باید خوشی بیافریند

میداند که زمان خاصی برای مهربانی وجود ندارد

برای خلق مهربانی ها

همیشه وقت هست

به دوستت زنگی بزن

شاید منتظر صدایت ایستاده باشد...!

#پر-نویس

۱۰ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۳۲ ۱ نظر ۵
پریسا سادات ..

صدایت را از من نگیر..!

دل من طاقت تنهایی ندارد
چشمانم این بار به در نه
بلکه به تلفن خیره ماند
حال دیگر به شنیدن نفس هایت نیز
راضی شده ام...!
۰۷ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۱ ۵ نظر ۳
پریسا سادات ..

در دنیای خیال زندگی زیباست...!

گاهی فکر میکنم که فیلم ها را از کجا می آورند

شاید از دنیای خیال باشند

زیرا در این فیلم ها گاهی

پدر و مادر ها هم

پشیمان میشوند

و انتظار ندارند که 

بچه ای که کتکش زدند

برای معذرت خواهی پیش قدم شود

بلکه خودشان میروند

در این فیلم ها خانه ی دوستان کنار هم است

هفته ای یک بار شب نشینی فامیلی ست

صبحانه ها لاکچری ست

و با شیر و آب پرتقال میل می شود

گاهی انسان های عصبی هم درک می شوند

مردم دلشان به حال کودکان کار و یتیم میسوزد

همه سعی بر کمک دارند

و همدیگر را دوست دارند...!

عجیب است که ما

اینجا چه میکنیم

کاش همیشه در دنیای خیال می گذشت

کاش بتوانیم لحظاتی آن چیزی باشیم که دوست داریم

اما ما فقط می توانیم آن چیزی باشیم که میتوانیم

یک کودک فقیر از خانواده ای معمولی

هیچ گاه شاید نتواند ملکه انگلیس شود

اما می تواند تصور کند که گاهی ملکه ی مهربانی ست

که کودکانی چون خودش را دوست میدارد

در مقابل پسر شاه شاید

هیچ گاه نتواند یک بچه ی فقیر و آزاد باشد

که توان تصمیم گیری برای شغل آینده اش را داشته باشد

اما می تواند لحظه ای تصور کند

یک ماهیگیر 

با یک قایق کوچک است 

که هر روز ماهی برای خانواده ی معمولی اش می برد

در دنیای خیال

همه چیز ممکن است

گاهی باید به ژرف ترین خیالات پناه ببریم

گاهی باید خیالاتی باشیم!

#پر-نویس

۰۴ مرداد ۹۷ ، ۲۰:۳۸ ۳ نظر ۴
پریسا سادات ..

حداکثر سرعت مجاز10

ایست!

آهسته بروید!

آهسته بنوشید لحظه لحظه هارا،

جرعه جرعه

و با اندکی تامل!

گاهی چشمتان را ببندید ،

روی تمام چیزهای آزار دهنده،

روی تمامشان!

گاهی باید ایستاد و نگریست، 

گاهی هم هست که باید به سرعت گذشت 

از روی تمام زخم ها...!

#پر-نویس

۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۸ ۲ نظر ۳
پریسا سادات ..

ای ماه من!

ای ماه من!

اکنون که در این تیره آسمان می درخشی،

ستاره ای در آن سوی آسمان خیره ی توست!

ستاره ای که نه مال من است و نه مال تو،

ستاره ای که سال ها پیش مرده است ،

اما برق نگاهش همچنان باقی مانده است!

تا روی برگردانم که تو را بینم،

این تک ستاره محو می شود

و تنها خاطره اش می ماند

تا به من بفهماند درد کشیدن هم حدی دارد...!

#پر-نویس

پ ن:#پر-نویس ها تنها با ذکر نام نویسنده کپی شود:))

۳۰ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۱ ۲ نظر ۳
پریسا سادات ..

طوفان سکوت

فریاد های بی صدای من...!